تبليغاتX

JavaScript Codes

ليست وبلاگهای به روز شده 

 

×××فقط خدا×××
دلداده
salam emroz 19 tir sate 3:12 deyghe hastesh'
yehoo yechiz to gosham zezeme mikoon k kareto to in doonya tmom shoode
man ye ashegh boodamke to zndegm 2 bar asheghshoodam
ke har do bedoon maan be payan resiidan
dige taghate mondan to donyaro nadaram!
khoda hafez zendegi
inam baraye inke azam yadegari bemoone nevshtam ghasde narahatiye shoomaro nadashtam!
enaleha rajeoon

سلام امروز ۱۹ تیر ساعته ۳:۱۲ دقیقه هسته

یهو یه چیز تو گوشم زمزمه میکنه که کار تو تویه این دنیا تموم شده

من یه عاشق بودم که تو زندگیم دو بار عاشق شدم که هر دو بدون من به پایان رسیدن

دیگه طاقت موندن تو دنیا رو ندارم خداحافظ زندگی

اینم برای اینکه ازم یادگاری بمونه نوشتم قصد ناراحتی شمارو نداشتم  انا و الا راجعون

سلام دوستان این متنی رو که بالا میبینید یکی از دوستان به اسم کورش به صورت خصوصی برای من نوشته بود که البته من منظورش رو از این کار نفهمیدم ولی این متن رو به نمایش در آوردم تا این دوستمون کورش اگه شوخی کرده باشه و دوباره گذرش اینجا بیفته ببینه که اینجا چه خبره البته من فکر میکنم یکی خواسته مارو فیلم کنه ولی مهم نیست به هر حال یه اقدام عجیب بود و ما هم این اقدام رو به تصویر کشیدیم تازه یه ساعت رفتم متن انگلیسی یارو رو به فارسی تبدیل کردم تا شما راحت تر بتونین این متن رو بخونین.

یه چیزی دیگه ای هم که خیلی جای بحث داره اینه که اگه آقا کوروش راست گفته باشه و واقعا کار خودشو تموم کده باشه به هر حال دوستان من آی پی هاشو کنترل میکنم و تا چند روز آینده اصل ماجرا رو براتون توضیح میدم . فعلا بای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:28
  به قلم: میعاد  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد. (اشو زرتشت)

مادر مهربان

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط

 مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار

كردي؟


مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط

 خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح

 خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را

 پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت... ولي مادر ديگر در اين دنيا

نبود .




اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .


پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي

گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟


از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و

جهنميان را هدايت مي كند و...


حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي

زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به

بهشت باز گرداند.



یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.


پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای

 برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه

 سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.


در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا

طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.


خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به

پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد،

 در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.


- آهای، آقا پسر!


پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم،

کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:


- شما خدا هستید؟


- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!


- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:11
  به قلم: میعاد  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری


این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنتبار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است.



بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !


خدا حافظ مادر...

شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو..

----------------------------------

این نامه آخرین نامه یک فاحشه است .


کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....


مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت

خود برای تو می نویسم ..


فاصله من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در

انتظار من است یکوجب بیش نیست


این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده

های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..


مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر

آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......


خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو

باشم...و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور

شکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و

بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو

به مرگ می سپردم ...

افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر

در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست

ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون

میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...

مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت

داشت تا حد جنون خواهی گریست ...
گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد

که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....

دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و

بد نامی می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می

توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت

بگیرد ...

مادر جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بیدرمان در

پهنه این دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی

سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم ....

میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر

حسب نامه های گذشته من ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که

شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را

به دست می آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که ازبخت من بدخت ، در

عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طوررقت انگیزی بازارش کساد

است .

می دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده

است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر

خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ، بار دیگر بشکنم ... همه ی آن

نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من که در حقیقت

بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ،

بسوزان .... و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره پاره من که مات و دست

نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ...

بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار اینکه حد اقل

آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در

تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....

مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش

آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش

شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری

که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه

ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام

افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که

می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...
ج
همانقدر باید بگویم که زندگی بسرنوشتی اینقدر دردناک ، دچارم کرد ،
ج
سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد

بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را

وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند

آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !
ج
در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ،

بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....

در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطر سیه

روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....

تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه

صمیمانه خندیدم ... اما ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را

چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....

آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی

ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ...

از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا

برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی

کرد ...

شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند

ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....

احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر

مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....
ج
آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!

آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !

مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!
ج
رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور

گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم ماما

! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد

آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای

چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره

مادرم ....

باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین

بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان

ازمن پرسید : چرا ؟؟؟

دختر م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت

محض به خاک سپردند .

چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که

مردنش بهتراز ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون

تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی میتوانست نصیب دختر یک فا حشه

بدبخت کند ؟!

پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان

بچه کمر هستی مرا شکسته بود .

مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام

مقرری ماهانه برایت بفرستم .

به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک

شب با شکم سیر بخواب روم ....

چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس

کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز

گفتار شدم ...

دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ

است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !

خدا حافظ مادر

شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش

چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو .


خدانگهدارتان

پایان

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:8
  به قلم: میعاد  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
سلام مامان خوبی؟
اول از همه می خوام بگم دوستت دارم ،خیلی دوستت دارم
نمیدونی حالا کجا هستم؟
نمی دونی چه حالی دارم؟
خیلی سبک دارم پرواز می کنم
حالا بالای میز اتاق تو هستم
تو رو خدا قسم گریه نکن ،چون من دارم می بینمت ها
مامان جونم ازتو 2 تا خواهش دارم
گوش می کنی؟
اول اینکه برام گریه نکنی ،باشه ؟
من الان جام خیلی خوبه
خیلی راحت تر از شما هاست
می خوام بدونی من اینجا چه کار می کنم ؟
پس برو جای کتابهام
اون کتاب قرمزه ...
که اسمش<< سفر روحه>> اونو بخون ، مطمئن باش درست می گه
پس ازتو خواهشم می کنم ......گریه نکنی
جسم من پیش شما نیست ولی
دارم شما را می بینم
امروز صبح که بهت زنگ زدم یادته؟؟
بهم فحش دادی ،داد و فریاد هات یادته
خیلی ناراحت شدم ...ولی الهی فدات بشم ...می بخشمت ...خودتو ناراحت نکن
می خوام چند تا حقیقت را بهت بگم
*اول اینکه
این طرز فکرت که می گی هر بچه ای تو ناز و نعمت بزرگ بشه ،خراب می شه
و هربچه ای که سختی ببینه قدر پول رو می بینه و آینده اش خوب می شه
*به نظر من اشتباه بود
درست می گی ولی بچه ای که پول نداشته باشه و پول نبینه ،مثل من
که بدون پول است و پول نمی بینه خیلی فرق می کنه
من وقتی می دیدم موبایلم قطع شده فکر می کنی ناراحت نمی شدم؟
فکر می کنی وقتی می گم میز رسم می خوام نمی خریدی ناراحت نمی شم؟
فکر می کنی روزی 1000 یا 2000 هزار تومان پول تو من را ناراحت نمی کنه؟
مامان
فکر می کنی 800 هزار تومان پول مدرسه دادی و 000/000/000/20 میلیار بار گفتی تو سر من نخورده ؟
مامان جونم
"می دونم دوستم داری "می دونم همه زندگیت منم
واسه همین دارم اینا رو برات می نویسم
مامان
تنها آرزوم این بود
امروز ظهر بیام تو بغلت بخوابم
ببوسمت
ولی........هرچی بود تمام شد
تو همیشه می گفتی شوهر درست باید انتخاب کرد
مامان بگذار از این حرفها بگذریم
*خواهش دومم که می دونی چیه ؟نه؟نمیدونی؟
اینه که بگم به بابا مدارا کن ،اونم دوستت داره ،به جون خودت دوستت داره
ولی بلد نیست ابراز کنه
مامان جون عزیزم
*نبینم یه وقت بخواهید از هم جدا بشین ها....
قربون او اشکهات برم گریه نکنی....
ببین من الان چه خوشحالم
اگه تو گریه کنی منم ناراحت می شم
تو دوست داری من ناراحت باشم؟؟؟
مامان جونم بدون همیشه دوستت داشتم تو رو و بابا رو ...........
بخدا قسم من تا جایی که تونستم سعی کردم ازمن ناراحت نشی
ولی عجب......
*تو یادت رفت من هم نیاز به محبت دارم
اما آخرش
الهی قربون چشمات برم
فقط گریه نکنی->




 

***************************************************

اطلاعات بیشتر:

با مرگ ابهام آمیز نوجوان 16 ساله در دامنه برف گرفته کوه صفه اصفهان

 

پلیس در مقابل سه فرضیه قرار گرفت

مرگ با قرصهای صنعتی،خودکشی یا جنایت


به گزارش اختصاصی پایگاه خبررسانی عبرت در هنگام نجات این پسر 16 ساله یاداشت بسیار دلخراشی توسط افراد حاضر در صحنه کشف شد که بیانگر شرایط خاص وی بوده است


 

آیااین نامه نشان می دهد که او به دلایلی که بیان کرده دست از زندگی دست شسته
و یا نه، فرد دیگری در بروز این ماجرا دخالت داشته است

باگذشت چند روز از این واقعه ، هنوز مشخص نیست که علت واقعی مرگ این نوجوان
سراسر احساس چه بوده است ، و پاسخ به بسیاری از سوالات در هاله ای از
ابهام قرار گرفته است

گزارش
عبرت حاکی از آن است که با تحقیقات بیشتر و انجام آزمایشهای لازم وبررسی
های دقیق توسط پزشکان قانونی تا چند روز دیگر به تمامی این سوالات پاسخ
داده شود

بعداز ظهر سه شنبه ماموران حاضر در محیط بانی کوه صفه اصفهان با شنیدن صدای
فریاد مرد میانسالی که درخواست کمک می کرد ، به سرعت خود را به دامنه
ارتفاعات برف گرفته رساندند و با پیکر پسر نوجوانی روبرو شدند که از ناحیه
پشت سر آسیب دیده و در حالت اغما به سر می برد

همزمان مراتب به مرکز فوریتهای پلیس و اورژانس اصفهان نیز اعلام و اکیپهای تخصصی
راهی محل واقعه شدند ، با حضور کارشناسان امداد و معاینه دقیق ،این نوجوان
مشخص شد که وی ساعتی پیش جان سپرده است

ماموران پلیس از این لحظه و با اطمینان از اینکه انتقال مصدوم چیزی را تغییرنخواهد
داد شروع به بررسی صحنه کرده و برای یافتن علت مرگ پسر 16 ساله اقدامات
خود را آغاز کردند و با اخذ دستور قضایی نسبت به انتقال جسد به پزشکی
قانونی نیز اقدام نمودند

در این حین کشف تعدادی برگه یادداشت که به نظر می رسید به قلم متوفی باشد
،توجه همه را بخود جلب کرده و با بررسی آن مشخص می شود ظاهرا این اوراق
دست نوشته های این پسر متولد سال 1370 است

در برگه نخست این رمان کوتاه و تلخ نام و نام خانوادگی و نام پدر نگارنده ثبت شده است

به گزارش پایگاه خبررسانی عبرت انتظار می رود با انتقال جسد و بررسی های تخصصی پزشکان قانونی علت مرگ وی مشخص گردد

اما اکنون قاضی و پلیس با سه فرضیه در این ارتباط روبرو هستند

مرگ با قرصهای صنعتی،خودکشی

 یا جنایت آیا این نامه نشان می دهد که او به دلایلی که بیان کرده دست از زندگی دست شسته
و یا نه، فرد دیگری در بروز این ماجرا دخالت داشته است

باگذشت چند روز از این واقعه ، هنوز مشخص نیست که علت واقعی مرگ این نوجوان
سراسر احساس چه بوده است ، و پاسخ به بسیاری از سوالات در هاله ای از
ابهام قرار گرفته است

 

 


========

از زبان محقق


داستان تلخی که مطالعه کردید ، اولین و یا آخرین نمونه از نوع خود نیست و ممکن است برای هر خانواده ای چنین رخدادی بوقوع بپیوندد

پسر 16 ساله ای که به نظر می رسد شخصا این کلمات را نوشته در بدترین شرایط منطقی
ترین مطالب را نگاشته و در عین حال نشان داده که علیرغم وضعیت خاص حاکم بر
خود بسیار با دقت مسائل را زیر نظر داشته است و این نیز مشخص می کند که
این اوراق از قبل آماده شده بوده و نگارش این کلمات فی البداهه نبوده است
او در مقدمه به زیبایی احساسش را بیان می کند اول از همه می خوام بگم دوستت دارم ،خیلی دوستت دارم و بعد نشان میدهد که در بی توجهی والدین چگونه کتابهایی را مطالعه می کرده که در وضعیت او شاید برایش بسیار خطرناک بوده است او نگران مادرش نیز هست، و به ساده ترین شکل دغدغه هایش را بیان می کند

تو رو خدا قسم گریه نکن ،چون من دارم می بینمت ها او می داند که اکنون بهترین زمان برای بیان انتقادها است ،چون هیچگاه فرصت لازم به او داده نشده که بگویدامروز صبح که بهت زنگ زدم یادته؟؟بهم فحش دادی ،داد و فریاد هات یادته خیلی ناراحت شدم ...ولی الهی فدات بشم ...می بخشمت ...خودتو ناراحت نکن

اما باز هم نگران مادرش نیز هست و بیان این مسائل را<< تلخ>> می داند

او در دنیای نوجوانی درک می کند که مادرش اعتقاداتی دارد اما این تفکرات را به چالش می کشد و می گوید

فکر می کنی 800 هزار تومان پول مدرسه دادی و 000/000/000/20 میلیار بار گفتی تو سر من نخورده ؟

مامان جونم"می دونم دوستم داری "می دونم همه زندگیت من

واسه همین دارم اینا رو برات می نویسم

"اینها اثر جاودانه توسری زدن و منت گذاشتن و مرتبا تحقیر کردن است" ،این نوجوان
که اکنون مگر یادی از او درمیان ما نیست با صراحت به نکته ای جاودانه
اشاره می کند

<<محبت ، دارویی که هنوز هیچکس نتوانسته معادلش را بسازد >>

<<محبت>>

تو یادت رفت من هم نیاز به محبت دارم اما آخرش و در آخر باز می گوید مادر الهی قربون چشمات برم اما این ماجرا و موارد مشابه را چگونه میتوان شناخت و از آن پیشگیری کرد

دکارت به زیبایی بیان می کند: استعداد چیزی است که در جوانی پیدا می شود .اگر آن را تقویت کردید محصول خواهد داد و اگر به حال خود گذاشتیدش ، از بین میرود

تردیدی نیست که آینده من وشما و سرز مین ما بر دوش جوانان و نوجوانان استوار است
. ما فرزندان دیروز هستیم و فرزندان ما پدران و مادران آینده .بسیار تاسف
بار است که اکنون میخواهیم در خصوص مشکلات کسانی سخن بگوئیم که روزی در
جایگاه آنان بو ده ایم
به باور من ما از هر کس دیگری بهتر نوجوانان و جوانان را میشناسیم زیرا

روزگاری خود نیز در نوجوانی به سر برد ه ایم و طعم تلخ این دوره را چشید ه ایم .
ممنوع شده ایم ، تحقیر شد ه ایم ، در معرض اختلاف خانوادگی قرار گر فته
ایم ، فقر را لمس کرد ه ایم ، زشتی و تمسخر و عیبجویی را حس کر ده ایم و
یا نه در بهترین شرایط زیسته ایم و مهربانترین والدین را در کنار داشته
ایم و در حاشیه مربیانی تحصیل کرد ه ایم که ما را باور داشته و بلوغ ما را
درک کرد ه اند
براستی و اساسا نوجوانی چیست . انتقال از کودکی به بلوغ وپختگی و کار آمدی

دوره ای کاملا در اتصال با گذشته و آینده

گذر از پل طفولیت و بلوغ و یا به تعبیری زیبا تکامل کودکی و اخذ پایان نامه موفقیت در عرصه کودکی و ورود به جایگاه تعالی

نوجوانی کودک بخوبی رشد میکند تا نوجوانی مثمر ثمر باشد و بزرگسالی دانا و د ر نهایت پدر و مادری فهیم و اندیشمند و عاقل شود

قطعا بلوغ سالم مستلزم کودکی سالم و والد سالم ما حصل جوانی و نوجوانی طبیعی و سالم است

بسیاری معتقدند که نو جوانی دوره فریاد و طغیان و سرکشی برشمرده میشود در حالیکه
این مرحله از رشد بصورت طبیعی برگرفته از ایام گذشه فرد است.

فی الواقع تمامی آنچه در این ایام از عمر یک انسان بروز میکند ناشی از طرز
تلقی و رفتار وا لدین و معلمان و بصورت اهم نظام تعلیم وتربیت در یک کشور
است .
ماباید بپذیریم که نمی توان قاطعانه دوره نو جوانی را توام با مظاهر انحراف
و طغیان دانست .مگر آنکه من و شما و والدین در مسیر گذر از دوران کودکی و
تا نوجوانی مرتکب قصوری شده باشیم
اگرجوانی علیه چهار چوبهای تعریف شده عصیان کرده و قادر به ایجاد مفاهمه مثیت
با اجتماع نیست و سازگاری مفیدی با جامعه ندارد بدون شک این رویکرد نتیجه
عوامل محیطی در خانواده و مدرسه و جامعه است
وطبیعی است که همین شرایط نا امید کننده پرخاشگری و اعتراض را در او تقویت میکند
و او را به سمت متخلفین و گرو ه هایی که به او فرصت تحقق آرزو هایش را
میدهند هدایت میکند.

اماهمه و همه این موارد نباید ذهنیت ما را از این مرحله پر هیاهو مشوش سازد
که توجه و آموزش و محبت میتواند فرد را از گرداب بلوغ برهاند .

نوجوان دراین مقطع بیش از همه زمانها به جلب توجه دیگران نیازمند است .او مرتبا در
حال تغییرات بدنی است و خواسته های درونی وی موجب ستیز گسترده و طولانی
شده است

زندگی، معیارها و هدفهای تازه ای را برایش مطرح کرده و آگاهی هایش افزایش یافته
و روابطش را با والدین دستخوش تغییر نموده است . او مرتبا با خواسته های
اطرافیان روبرو است و با مقایسه های نا به جا در نبرد و تعارضی خوف ناک با
دوستان و رقیبان عرصه جوانی کردن قرار گرفته و اینجا آخرین فرصت برای
خانواده و مدرسه است که نوجوان را برای مسئولیتهای دوره مسئولیت عظیم یعنی
پدر و مادر شدن آماده سازند.
در این مسیر چه نظام آموزشی و چه والدین نباید توانایی سازگار شدن با مشکلات را با موفقیت های آموزشی پر کرد

عرصه امروز کشور ما متاسفانه پر شده از مضطربهای بزرگسال و ناکامان نوجوان و جوانان پر از انگیزه سقوط.

تردید نکنید که در این روزگار کودکان ما مرتبا در معرض تماس با این افراد هستند

و امروز امنیت یا نا امنی و محبت یا نامهربانی و تنفر یا دوستی گره گشای این
مسیراست که با انتخاب هر یک از این گذینه ها میتوان دریافت که آیا فرزندان
امروز جانیان آیند ه اند و یا نه جانیان امروز فرزندان د یروز هستند.

آیا وقت آن نر سیده که به جای تمرکز بر روی نکات دیگری مگر تحصیل نیز تکیه کنیم

چگونه پدر و مادر شدن

چگونه به همسر محبت کردن

چگونه با همسر مهربان و صدیق بودن

چگونه مسئول بودن در کیفیت مسائل خانه و خانواده

چگونه شاد کردن فضای خانه چگونه تماس برقرار کردن با خانواده همسرچگونه تربیت کردن فرزند و نقش پدر و مادر را ایفا کردن

درهمین راستا تحقیقی که از سال 1981 در باره 81 دانش آموز دبیرستانهای
ایلینوی شروع شده و هنوز ادامه دارد ، نتایج عجیبی در بر داشته است
تمامی منتخبین درمدارس خود بالاترین معدل را داشتند ، اما هرچند همه آنها با موفقیت به
دانشگاه راه یافتند و همچنان نمره های عالی کسب کردند، لیکن دراواخر بیست
سالگی تنها به سطوح متوسطی از موفقیت دست یافته بودند .
ده سال پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان ، از هر چهار نفر فقط یک نفر در
میان جوانان هم سن خود در حرفه ای که انتخاب کرده بود در بالاترین سطح
قرار داشت و بسیاری از آنها در وضعیت بسیار پائین تری بودند .
یکی از اساتید تعلیم و تربیت در دانشگاه بوستون و یکی از محققان پیگیری کننده فارغ التحصیلان ممتازمی نویسد .
ما باید افراد وظیفه شناس را کشف کنیم ، مسلما فارغ التحصیلان ممتاز نیز با همان جدیتی که همه ما سعی می کنیم ،تلاش می
کنند ولی دانستن اینکه شخصی فارغ التحصیل ممتازی است تنها به این معنی است
که او در جنبه هایی که با نمره سنجیده می شود بسیار موفق بوده است.

پس بیاد داشته باشیم که این موضوع در باره اینکه او با فراز و نشیب های زندگی
چگونه روبرو خواهد شد و در مقابل دشواری ها و مسائل مبتلا به چه واکنشی
نشان میدهد چیزی به ما نمی گوید.

و بپذیریم که برجستگی تحصیلی و ذکاوت درسی در مواقع بحرانی و فراز و فرودهای
زندگی هیچ آمادگی ایجاد نمی کند و تیز هوشی های مورد توجه والدین در
سالهای اخیر تضمین کننده رفاه ، شخصیت اجتماعی ، و یا نشاط فرزندان نیست
،چه بسا بسیاری از این افراد در گرداب عمیق تعلق به خود فرو رفته و در
نبرد تن به تنی که مادران و پدرانشان در عرصه موفقیت برایشان ایجادکرده
اند تلف شوند.
مجموعه این نکات نه در رد ویا تائید پدیده تیز هوشی باشد ،بلکه به دنبال اثبات
این مسئله است که فرزندان من و شما نیازمند کسب توانایی های بالاتری که
توام با مهارتهای زندگی اجتماعی است هستند.
بایدبپذیریم که آدمی سرشار از توانایی است و تنها استعدادهای بشر متمرکز در
خواندن و نوشتن و ریاضی دانستن نیست و مهارتهای لغتی و عددی جزیی اندک از
مجموعه توانایی فرزندان ما است

شاید این جمله هواد گاردنر استاد دانشگاه علوم تربیتی دانشگاه هاروارد بتواند تکلیف همه ما را در این زمینه روشن سازد که:

وقت آن رسیده است که تصورمان را از طیف استعدادها گسترده تر کنیم ،مهمترین
خدمتی که آموزش و پرورش میتواند درجهت رشد کودک انجام دهد آن است که او را
با توجه به استعداد هایش به سوی مناسبترین زمینه هدایت کند .

یعنی بجایی که او در آن خشنود و کار آمد باشد ، ما بکلی این هدف را از یاد بر د ه ایم

بجای آن آموزشی به افراد میدهیم که در صورت موفقیت ، در بهترین حالت برای استاد
دانشگاه شدن مناسب است ، و در این راه افراد را بر این اساس که آیا
میتوانند به آن استانداردهای محدود موفقیت دست پیدا کنند یا خیر، ارزیابی
میکنیم.
ماباید وقت کمتری را صرف رتبه بندی کردن کودکان کنیم و وقت بیشتری را به
نشان دادن و پرورش قابلیتها و استعدادهای طبیعی آنها اختصاص دهیم .راههای
بی شماری برای کسب موفقیت وجود دارد و تواناییهای بسیاری نیز دررسیدن به
موفقیت نقش دارند.
ما همه علل مشکلات سلامت روان در جوانان را نمی شناسیم. اما می دانیم که هم محیط و هم ساختار بیولوژِیک فرد دراین امر دخالت دارد.
از
جمله علل بیولوژیک می توان به ژنتیک ، عدم تعادلات شیمیایی و صدمه به
سیستم اعصاب مرکزی اشاره کرد. این عوامل در علم پزشکی تحت عنوان اختلالات
نوروبیولوژیک نامیده می شوند.
بسیاری از عوامل محیطی می توانند کودکان
را در معرض خطر قرار دهند. برای مثال کودکانی که با خشونت ، سوء استفاده ،
مسامحه ، یا مرگ عزیزان ، طلاق و یا روابط از هم گسیخته مواجه می شوند ،
بیشتر در معرض مشکلات سلامت روان قرار دارند.سایر ریسک فاکتورها شامل طرد
شدن بعلت نژاد ، جنسیت ، مذهب یا فقر است.
والدین ، مسئول سلامت جسمی و روحی فرزندشان هستند. هرگز یک راه مشخص شده و ثابت برای تربیت فرزندان وجود ندارد.
شیوهای تربیتی متفاوتند اما همه کسانی که مراقب فرزند شما هستند باید انتظارات فرزند شما را دریابند.
کتابهای خوبی در این زمینه وجود دارد که می توانید از آنها برای بهبود تربیت فرزنادنتان استفاده کنید.
در اینجا به برخی از راهکار های کلی در زمینه تعلیم و تربیت اشاره شده است :
-
سعی کنید در کنار رسیدگی و تامین تغذیه مناسب ، ایمن سازی بدن ، و فراهم
کردن امکانات ورزشی و غیره ، محیط امن و سالم خانوادگی و اجتماعی را برای
فرزندتان فراهم کنید.
- از مراحل رشد کودک آگاهی پیدا کنید تا بیش از حد و یا کمتر از حد لازم از او انتظار نداشته باشید.
- این نکته بسایر حائز اهمیت است که فرزند تان راتشویق کنید احساسات خود را ظاهر کند.
اجازه
دهید بداند که همه افراد ، درد ، ترس ، خشم و اضطراب را تجربه می کنند. به
او کمک کنید عصبانیت خود را بگونه ای مثبت ظاهر کند بدون آنکه متوسل به
خشونت شود.
- احترام و اعتماد متقابل را ایجاد کنید. صدای خود را برای
او بلند نکنید حتی زمانی که با او توافق ندارید. راههای ارتباطی را باز
نگه دارید.
- به حرفهای فرزنداتان خوب گوش دهید. از کلمات و اصطلاحاتی استفاده کنید که برای او قابل فهم باشد.
او
را به سوال کردن ترغیب نمایید. کاری کنید با شما راحت باشد و مایه دلگرمی
اش باشید. تمایل خود را برای صحبت در باره هر موضوعی با او ، نشان دهید.
- به مهارت های خود تان برای حل وکنار آمدن با مشکلات رجوع کنید. آیا شما مثال خوبی در این مورد هستید؟
اگر احساسات و عملکرد فرزندتان مایه دستپاپچگی شما شده یا قادر به کنترل خشم و ناامیدی خودتان نیستید ، کمک بجویید.
-مشوق او در زمینه رشد استعدادهایش باشید و به او کمک کنید محدودیت های
موجود را بپذیرد. براساس توانای ها و علائقش ، در تعیین اهداف یاریش کنید.
- موفقیت هایش را جشن بگیرید.
- توانائی های او را با توانمندی های سایر کودکان مقایسه نکنید.
- منحصر بفرد بودن او را بستایید.
- از اینکه وقت خود را صرف او کنید دریغ ننمایید.
- استقلال و خود ارزشی را در او پرورش دهید.
- در رویارویی با فراز و نشیب های زندگی ا و را یاری کنید.
- نشان دهید که به توانایی های در کنترل اوضاع بهنگام مشکلات ، او اعتماد دارید.
- اصول تربیتی را بطور مفید ، دائم و مناسب بکار بندید. (بدانید که تربیت کردن به معنای تنبیه نیست).
- کودکان با یکدیگر متفاوتند.
سعی کنید بفهمید چه روشی برای کودک شما مناسب است. بدون توجه به خواست های فرزندتان از رفتار های تربیتی دیگران تقلید نکنید.
- برای کارهای مثبتی که انجام می دهد تایید تان را ابراز کنید.
- به او کمک کنید از اشتباهاتش درس بگیرد.
- بدون قید و شرط او را دوست بدارید و محبت کنید.
- ارزش عذرخواهی برای اشتباه مرتکب شده ، همکاری ، صبر ، بخشش و احترام به دیگران را به او بیاموزید.
- انتظار نداشته باشید بی نقص
از
سرزنش کردن فرزندتان جهت روابطی که با دوستانش دارد، خودداری کنید.گاهی
اوقات والدین بدون داشتن اطمینان کامل، حدس می‏زنند که مثلا فلان دوست
فرزندشان مواد مخدر مصرف می‏کند، بنابراین ارتباط با آن دوست را برای
نوجوانشان ممنوع می‏کنند
عمل کنید ، تربیت فرزند ، کار دشواری است.
هیچ چیزی برای نوجوان دردناک‏تر از این نیست که ناحق مورد اتهام قرار گیرد.
چنین مواقعی او به این نتیجه می‏رسد که "اکنون که پدر و مادرم فکر می‏کنند
من از مواد مخدر استفاده می‏کنم ،پس چه بهتر که از آن استفاده کنم". سعی
کنید بر تشویش‏ها و دلهره‏ها یتان تسلط پیدا کرده و بی جهت برای آرامش
خود، فرزندتان را متهم نکنید
.
بهداشت روانی همه کودکان حائز اهمیت است. بسیار ی از کودکان دچار مشکلات سلامت روان هستند.
این مشکلات واقعی و دردناکند و ممکن است شدید باشند. با این حال مشکلات فوق قابل تشخیص و درمانند.
توجه خانواده ها و عملکرد اجتماع به همراه هم می تواند به رفع این مشکلات کمک کند.
وخلاصه اینکه باید کودکان خود را در استعدادبین فردی که به سه استعداد و مهارت مجزا تقسیم شده هدایت کنیم.

 

۱- رهبری

2- توانایی برقرار کردن ارتباط و حفظ دوستان

3- توانایی حل تعارض ها

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 20:34
  به قلم: میعاد  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

عشق یعنی تا ابد آبی شدن 

عشق یعنی لحظه ای بارانی و

لحظه ای شفاف ومهتابی شدن

عشق یعنی لذت یک آرزو

عشق یعنی یک بلای ماندگار

عشق یعنی هدیه ای از آسمان

عشق یعنی یک صفای سازگار

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:46
  به قلم: میعاد  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

عشق یعنی خواستن اما نگفتن
        عشق یعنی سوختن اما ساختن
          عشق یعنی طغیان دل، اما لب فروبستن
              عشق یعنی راز، رازی که حتی معشوق نداند
                عشق یعنی روزی بی صدا بار سفر بستن و رفتن
                  عشق یعنی چون خورشید تابیدن بر شبهای دوست
                     عشق یعنی چون برف ذوب شدن بر غمهای دوست
                       عشق یعنی با چشم سخن گفتن و با حسرت لب فرو بستن


      عشق یعنی:
      خواستن برای دوست
          زیستن برای
دوست
               بودن برای
دوست
                 مردن برای دوست


       
      عشق یعنی:
         مناجات شبهای تنهایی
            وضو با قطرات اشک گرفتن

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:29
  به قلم: میعاد  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
ای دوست خواهش میکنم نوشته ی مرا تا آخر بخوان :

نکته هایی که باید بدانیم هم من و هم شما اکنون من این نکته ها را دانستم حالا نوبت شماست که بدانید.

۱: مرگ و زندگی سایه به سایه ی هم پیش میروند. وقتی برای جبران کسافت کاریهایت در دنیا نمانده. هر چه زودتر شروع به توبه کن که زمان اندک است. شاید ملک الموت فرصت را از تو بگیرد. پس این فرصت ها را غنیمت بشمار و بدان که این حقیقت انکار ناپذیر وجود دارد و تو نمیتونی از آن فرار کنی

۲:درست است که مرگ همگام با زندگی ما حرکت میکند و یکباره به زندگی ما خاتمه میدهد ولی هرگز از این دنیا نا امید مباش و بیش از حد معمول به مرگ فکر نکن

۳:ترکیبی از ۱ و ۲ : به عبارت دیگر نه افراط کن نه تفریط (بیش از حد معقول به مرگ فکر نکن و زندگی را برای خود جهنم نکن و در خواب غفلت بهسر نبرو از مرگ فراری نباش

          حرف آخر : این دنیا چیزی نداره که بخوای از دست بدی تنها به دنیا میای و تنها از دنیا میری

مرگ اینجاست.......

راه دنیا.....

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 17:41
  به قلم: میعاد  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

حرف راست من اينه:..

میخواهم در افق چشمانت بمیرم:::....

بدون تو زندگی واسم کابوسیه که ندیدنش یه رویاست

با تو زندگی واسم رویایی که ندیدنش یه کابوسه

کابوس بی تو بودن بدترین عذابه

در زیر کتاب عشقت همه کس نام نوشتند من گمشده ی عشقم

 نام ندارم

فقط تو را می پرستم

بلبلی نیستم که بر هر شاخه غوغا کنم

شمع هستم و میسوزم و جان فدایت میکنم

روزگاری است که من طالب رخسار توام

فکر من باش که در این شهر گرفتار توامدوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 17:30
  به قلم: میعاد  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T