
مرد عابد بنى اسرائیلى به خاطر سالها عبادتش،به آن حد از مقام قرب الهىرسیده بود كه بیماران با دعاى او سلامتخود را باز مىیافتند و به اصطلاح مستجابالدعوة شده بود.
روزى،زن جوان زیبایى را كه بیمار بود،نزد او آوردند و به امید شفاء در عبادتگاهاو گذاردند و رفتند.
شیطان به وسوسه آن عابد مشغول شد و آن قدر صحنه گناه را در نظرش زینت داد كهعنان اختیار را از كف او ربود،آن چنان كه گویا عابد كر و كور گشته و همه چیز را بهدست فراموشى سپرده است.دیرى نپایید كه آن عابد دامان«عفت»خویش را به گناهبیالود.پس ارتكاب گناه به خاطر این كه احتمال داشت آن زن باردار شود و موجب رسوایى او گردد،باز شیطان و هواى نفس به او پیشنهاد كرد كه زن را به قتل رسانده و درگوشهاى از آن بیابان وسیع دفن كند.
هنگامى كه برادران دختر،به سراغ خواهر بیمار خویش آمدند و عابد اظهاربىاطلاعى كرد، آنان نسبتبه عابد مشكوك گشته و به جستجو برخاستند و پس ازمدتى،سرانجام جسد خونین خواهر خویش را در گوشه بیابان از زیر خاك بیرونكشیدند.
این خبر در شهر پیچید و به گوش امیر رسید.او با گروه زیادى از مردم به سوىعبادتگاه آن عابد حركت كرد تا علت این قتل را بیابد.هنگامى كه جنایات آن عابدروشن شد،او را از عبادتگاهش فرو كشیدند تا بر دار بیاویزند.
در ادامه این حكایت آمده است:هنگامى كه عابد در كنار چوبه دار قرار گرفت،شیطان در نظرش مجسم شد و گفت:من بودم كه با وسوسههاى خویش تو را به این روزانداختم،حال اگر آنچه را كه من مىگویم،اطاعت كنى،تو را نجات خواهم داد.
عابد گفت:چه كنم؟
شیطان گفت:تنها یك سجده براى من كافى است.

مرد عابد گفت:مىبینى كه طناب دار را بر گردن من افكندهاند و من در این حال توانایىسجده بر تو را ندارم.
شیطان گفت:اشارهاى هم كفایت مىكند.
مرد عابد بیچاره نادان،پس از این كه با اشاره،سجدهاى بر شیطان كرد،طناب دار گلویشرا فشرد و او در دم جان سپرد.
آرى!شهوت پرستى باعثشد تا آن عابد،ابتدا به زنا آلوده شود و سپس قتل نفسانجام دهد و بعد دروغ بگوید و سرانجام مشرك گردد و بدین ترتیب محصول سالهاعبادت او بر باد رفته و نزد خاص و عام رسوا شود.
همه رنج جهان از شهوت آید كه آدم زان برون از جنت آید